تبليغاتX
خیلی دور, خیلی نزدیک...
خیلی دور, خیلی نزدیک...
دیدار ما, چون ماه و آب... چه دور, چه نزدیک و درهم...

sleepwalking

در سكوت مي گذري از خواب هايم
رنگين كمان در رد پاهايت جوانه مي زند
تا با كمي نيلي
كمي سبز
در آيينه آسمانم تصويرت كنم
...
افسوس !
كابوس بيداري
زنداني حسرت خويشم
ايمان / سنگين وزنه اي بر پا
تو / باري بر دوش
خميده و پاي كشان
در ظلمت شبي، كه خورشيدش
طلوعي آغاز نخواهد كرد

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 1 قبل از ظهر | لینک  | 

sleep walking
 

،خاطرات تو را که می پرند از پرچین های خواب

: می شمرم

... ، یک ، دو ، سه ... ، هفتاد و هشت ، هفتاد و نه

. به صد نرسیده ، به هم رسیده ایم

روزها ، اما

نوای ساز ناکوکی می شود ، سکوت

، می خراشدم

و انتظار

پوست می اندازد

بزرگ می شود

تا کی ظهور کنی ، در قاب خالی پنجره ام

...

رنگ کلیشه شده ام

می دانم

و شعرهایم بوی خاطرات مانده می دهد

این همه را از تو دارم

خالق سمپوزیم های عاشقانه

 

یاسمن

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 1 قبل از ظهر | لینک  | 

من فرزند انقلابم

 

من فرزند انقلابم
و تکفیر و تهدید و تبعید
سرنوشت من است
.
گذشته ی غیر مجازم را
سال ها پیش باطل کردند و
به آن سوی مرز
فرستادند
و خاطره های نداشته ام
قرار است تا چند سال آینده
تهیه ، تا یید ، چاپ و منتشر شوند
.
من فرزند انقلابم
و جنگ و فقر و زندان را
خوب می شناسم
.
سنگریزه های سرزمین من
هرگونه رؤیای عاشقانه را
از هم می پاشند
و ریسمانهای جهان سومی اش
حنجره ی کودکان سیزده ساله را
به بارگاه آسمان
گره می زنند
.
من فرزند انقلابم
و روزهایم را
با یک فنجان خشم تلخ
و چند حبه ناسزای انقلابی
آغاز می کنم
عدالت ، ندیده ام
آزادی ،نمی شناسم
و حالم از مردم سالاری اسلامی
به هم می خورد
.
صدا و سیمای سرزمین من
بیمار است
و بوی تند استفراغ های خونی اش
رسانه های دهکده ی جهانی را
به سرگیجه می اندازد
.
من فرزند انقلابم
نسل ممنوع پیش از خود را ندیده ام
و لهجه ی غلیظ نسل بعد را

نمی فهمم

.
دانشگاه های سرزمین من
پر از بوته های سیاه چماق اند
و کتاب ها و جزوه ها و تخته های سفید کلاس هایم
فقط حرف زور می زنند
.
من فرزند انقلابم
و از روزی که خاطره های مصنوعی ام
به زور بر دست های تاریخ نازل شود
می ترسم .
.
ماندانا زندیان

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 8 بعد از ظهر | لینک  | 

کابوس
 
شب كه بالا مي آيد
كابوس در تختم زاده مي شود
هر چه هم نور بالا ها از روبه رو بيايند
و هر چه هم سفيد ها
كه هستند ، نيستند ، هستند ، نيستند
باز هم روشني پيدايش نمي شود
مرا در ميان تو غافلگير كرده اند
رد سيگارت روي گونه ام مي ماسد
... خواب مي بينم
خواب مي بينم ؟
من بند بازي مي كنم
تو سرخ مي شوي
گل يا پوچ پاكي و هرزگي
اما لحاف تونل كنار نمي رود
وديگر در تاريكي حل شده ام
...
دستانت كه انگار گريه مي كنند
و من ،كه انگار قطره قطره مي چكم

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  | 

هیچ
آزارم می دهی ... به عمد ...

 اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم

 نه گله ای نه شکوه ای، حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است

دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .

 انتظار بی مفهوم است نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی .

 فقط صدای چلک چلک باران

 این منم که روی وسعت دل زمین می گریم

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 9 بعد از ظهر | لینک  | 

برزخ

در ميانه ترديد ايستاده ام ، در برزخ هزار بار مردن...

دام همان است و بهانه همان ! و باز هوس چيدن سيب از بلندترين شاخه ها در من مي جوشد

درونم كهكشاني است ، از هزاران آرزوي نشكفته ، اما سالهاي نوري فاصله افتاده ميانمان

روح بي پناه عرياني شده ام ، زير باران ، با كوله باري از خاطرات ناخواسته ،نظاره گر گريز بي پايان فرصت ها در هرم فاصله ها

كجاست نور الهي تا چون كودكي دوباره غسلم دهد و پاكيزه ام كند ؟

 گامي به سوي بهشت ، گامي به سوي دوزخ ! در انتظار نداي يك تصميم...

در برزخ هزار بار مردن

ياسمن
نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 0 قبل از ظهر | لینک  | 

زن مدرن ایرانی

 

تاريخچه اختراع زن مدرن ايراني بي شباهت به تاريخچه اختراع اتومبيل نيست.با اين تفاوت كه اتومبيل كالسكه اي بود كه اول محتوايش عوض شده بود(يعني اسب ها را برداشته و به جاي آن موتور كذاشته بودند) و بعد كم كم شكلش متناسب اين محتوا شده بود و زن مدرن ايراني اول شكلش عوض شده بود و بعد ، كه به دنبال محتواي مناسب افتاده بود، كار بيخ پيدا كرده بود.(اختراع زن سنتي هم ،كه بعد ها به همين شيوه صورت گرفت،كارش بيخ كمتري پيدا نكرد).

اين طور بود كه هركس،به تناسب امكانات و ذائقه شخصي،از ذهنيت زن سنتي و مطالبات زن مدرن تركيبي ساخته بود كه دامنه تغييراتش ،گاه، از چادر بود تا ميني ژوپ.

مي خواست در همه تصميم ها شريك باشد، اما همه مسئوليت ها را از مردش مي خواست.مي خواست شخصيتش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش اما با جاذبه هاي زنانه اش به ميدان مي آمد.ميني ژوپ مي پوشيد تا پاهايش را به نمايش بگذارد اما، اگر كسي به او چيزي مي گفت، از بي چشم و رويي مردم شكايت مي كرد.طالب شركت پاياپاي مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردي را كه به اين اشتراك تن مي داد ضعيف و بي شخصيت قلمداد مي كرد.خواستار اظهار نظر در مباحث جدي بود اما براي داشتن يك نقطه نظر جدي كوششي نمي كرد.از زندگي زناشويي اش ناراضي بود، اما نه شهامت جدا شدن داشت و نه خيانت.به برابري جنسي و ارضاي متقابل اعتقاد داشت اما ، وقتي كار به جدايي مي كشيد، به جواني اش كه بي خود و بي جهت پاي ديگري حرام شده بود تاسف مي خورد.

...

همنوايي شبانه اركستر چوب ها_رضا قاسمي
نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 0 قبل از ظهر | لینک  | 

 
چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني
سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
رگبار نو بهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه ي سبز نوازش است
با برگ هاي مرده هماغوش مي كني
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
اي ماهي طلائي مرداب خون من
خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني
تو دره ي بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
در سايه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه پوش مي كني
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 10 بعد از ظهر | لینک  | 

در دو سوي مخالف...

 

امروز به تو فكر مي كردم و به موج سنگين سكوتي كه بين ما ديوار مي كشد ،

از زماني كه به ياد مي آورم  ، هميشه ، يكي مان در حال رفتن است و ديگري در حال برگشتن !

گرچه كه راهمان يكي است...

هميشه وقتي خسته و دلتنگ بودي ،  نشانه اي از روز هاي رفته و خاطرات مشتركمان را جلوي چشمت مي گذاشتم ، تا شايد بهانه اي براي بازگشتت شود...

مدت ها طول كشيد تا فهميدم در آن زمان ها تو از خود من ، از خودت و از تمام آن نشانه ها بود كه فرار مي كردي ، و وقتي عاقبت من هم خسته و دلگير مي شدم ، زماني كه تصميم مي گرفتم ديگر ناديده ات بگيرم ، تو خوب مي شدي و مثل يك از مرگ برگشته به هر نشانه اي چنگ مي زدي تا دوباره به زندگي برگردي...

اين است كه مي گويم ، ديدار ما تنها در وقفه هاي كوتاهي دست داده ، كه از كنار هم مي گذشته ايم ،

يكي در حال رفتن ، ديگري در حال بازگشتن

 در راهی یکسان ، اما،

در دو سوي مخالف...    

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 5 بعد از ظهر | لینک  | 

آدرنالين

آتروپين

شوك.

بيهوده تلاش مي كنيم

آدميان بي رويا را

با زندگي آشتي دهيم.

دريغا!

بي رويا و بي عشق

قلب آدمي را

تاب سفري دوباره نيست.

زماني نيا

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 0 قبل از ظهر | لینک  | 

فاصله ها

نوك انگشتانم را بر شيشه آبي آسمان مي كشم و تكه ابرهاي سفيد را به بازي مي گيرم ،

به تو فكر مي كنم ، تويي كه روحت را از من پنهان مي كني و رها ، چون نسيمي در ميان نارنجستان ها مي گذري ،

به سرنوشت خود و روحي كه همواره از غم ها و شادي هاي زودگذر لب پر مي زند ،

و به لحن صريح روزگار در توصيف فاصله ها...

ياسمن

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

دل بی قرار

ديگر نمي توانستم شب ها راحت بخوابم ، آدم هايي ناشناس در خواب هايم مي آمدند و مي رفتند ، بي آنكه هرگز حرفي بزنند و ندايي دروني به من مي گفت اين حضور خاموش ، از اتفاقي نزديك خبر مي دهد…

چنان نزديك كه گويي كافي بود دست دراز كنم و از شاخه سرنوشت بچينمش ، اما باز ،  همه چيز در سكوت بي خبري مي گذشت و من احساس مي كردم كه در دستان نيرومند تقدير فشرده مي شوم.

شب ها پرده را كنار مي زدم ، زير نور كم سوي مهتاب به تماشاي خيابان خلوت مي نشستم ، در افكاري از گذشته و آينده غرق مي شدم و نمي فهميدم عاقبت كجا مرز ميان رويا و واقعيت گم مي شد و به خواب مي رفتم.

گاهي مرده ها به خوابم مي آمدند ، آنچنان خندان و بي خيال كه انگار هيچ كدام نمي دانستند مدتهاست نابود شده اند…

و در بيداري تمام روز اين توهم با من بود كه شايد تمام زندگي من هم خواب بي قرار كسي است كه به زودي در صبحي نزديك بيدار مي شود ومانند تمامي خواب ها ، مرا نيز به فراموشي مي سپارد!

و شعري را به ياد مي آوردم كه روزي برايم خوانده بودي :

 

من هيچ!

فرض كن هرگز مرا در خواب هيچ ستاره اي نديده اي

يا آنكه من

در بي قراري دريا و غروب ستاره مرده ام

با دل بي قرار خويش چه مي كني؟

 

اگر بودي ، به تو مي گفتم كه امروز هم ،  تنها نشان زندگي همين  دل بي قرار است ...

 

 

 

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 10 بعد از ظهر | لینک  | 

آری

كسي مي گويد " آری "

به تولد من

به زندگيم

به بودنم

ضعفم

ناتوانيم

مرگم

 

كسي مي گويد " آری "

به من

به تو

و از انتظار طولاني

شنيدن پاسخ من

شنيدن پاسخ تو

خسته نمي شود

 

مارگوت بيگل

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

افق هاي دورتر

دلم گرفته , دلي كه هميشه براي تو تنگ بود , چون فكر مي كرد تو انقدر بزرگي كه توش جا نمي شي...

حالام دلتنگم اما ديگه نه براي تو , براي خودم...

برگ آخر رو به اسم تو تموم كنم؟نه...نه كه هنوزم عاشقت باشم  , نه!اما تا ابد يادم مي مونه يه روز چقدر دوست داشتم. و من بر عكس خيلي آدما حرمت دوستي يادم نمي ره تا بگم تو نامرد بودي يا روزهام ازم گرفتي...هميشه مي گم كه جزئي از روزهاي رفته ام هستي , وقتي بودي , شيرين بودي و حالام كه نيستي , نيستي!فقط همين.

راستي چند ساله كه اين دفتر بازه؟يه سال ، دو سال...،هفت سال تموم!

با افتخار مي گم "چه بزرگ شدم!"، البته اگه افتخاري هم داشته باشه !

چند ساله خودم توي آينه ورق مي زنم؟به خودم ميگم بعد اين همه سال ديگه بايد فهميده باشي، فصلي كه تموم شد، ديگه تموم شده ،هرچقدر برگردي و مرورش كني ، هر چند بار ديگه هم كه بخونيش ، ديگه مزه بار اول رو نمي ده، سحر داستان باطل شده ، حتي اگه هر بار خوندنش يه چيزي رو ياد تو بده!

اينجاست كه مي فهمم چه راحت مي شه از اين  سال ها هم گذشت و هفت سال زندگي رو توي اين دفتر ، تو يه لحظه آتيش زد و خاكستر كرد...

پس امروز بيا و براي صدمين و آخرين بار به خودت بگو، ديگه نبايد زمان بي بازگشت ، فكر  و از همه مهمتر احساست رو خرج كساني كني كه هرگز جزئي از زندگي تو نمي شن...و مثل صفحات اين دفتر ، دير يا زود ،ورق مي خورن و مي گذرن.

براي بار آخر بگو و دفتر رو ببند ، اين فصل رو تموم كن و به سادگي هاي خودت بخند...

براي بار آخر ، تا مبادا رد حسرتي پشت سرت جا بمونه...

تا ديگه هرگز "اگر و شايدي" روي روزهاي آينده ات خط نكشه...

بگو به اميد روزهاي جديد ، عشق هاي نو  و افق هاي دورتر...

به اميد افق هاي دورتر

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

حضور
هميشه حضورت را پيشاپيش احساس  مي كردم وقلبم  از نگاهت روشن مي شد
اما عاقبت روزي رسيد كه حتي اعجاز حضورت بيدارم نكرد 
 ... و آنروز بود كه دانستم , همه چيز از دست رفته است
ميان خاطراتمان قطعه گمشده پازل را جستجو مي كردم , كجا اشتباه كرده بوديم؟
ماه ها و فصل ها بي آنكه بخواهيم و فرا بخوانيمشان بي صدا گذشته بودند
تا آنكه عاقبت ,  دوست داشتن يكديگر را از ياد برده بوديم
روزهايي كه گذشتند , بي آنكه كلامي از محبت در گوش هم نجوا كنيم
 
و حال هيچ نبود
جز روزهاي از دست رفته
جز روياهاي پژمرده از بي اميدي
جز خلاء نبود هر آنچه روزي لبريزمان كرده بود
 
آری...
بايد روز ها مي گذشت
بايد روز ها بگذرند تا بياموزيم
كرچه دنياي قصه ها هميشه با يكي بود يكي نبود آغاز مي شوند
اما رويا هاي آدميان هميشه از چشمه هاي ماه سرريز نمي شود
ما در انتهاي قصه هامان پير مي شويم
با انتظار به پايان مي رسيم
با حسرتي سنگين از بار نگفته ها
 
حال می دانستم
فاصله اي كوتاه بود ميان غم و عشق
و غم عشق به سوزانندگي عشق بود
...
نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 5 بعد از ظهر | لینک  | 

Type Writer Status Bar دوست عزیز به این وبلاگ خوش اومدی