در سكوت مي گذري از خواب هايم
رنگين كمان در رد پاهايت جوانه مي زند
تا با كمي نيلي
كمي سبز
در آيينه آسمانم تصويرت كنم
...
افسوس !
كابوس بيداري
زنداني حسرت خويشم
ايمان / سنگين وزنه اي بر پا
تو / باري بر دوش
خميده و پاي كشان
در ظلمت شبي، كه خورشيدش
طلوعي آغاز نخواهد كرد

،خاطرات تو را که می پرند از پرچین های خواب
: می شمرم
... ، یک ، دو ، سه ... ، هفتاد و هشت ، هفتاد و نه
. به صد نرسیده ، به هم رسیده ایم
روزها ، اما
نوای ساز ناکوکی می شود ، سکوت
، می خراشدم
و انتظار
پوست می اندازد
بزرگ می شود
تا کی ظهور کنی ، در قاب خالی پنجره ام
...
رنگ کلیشه شده ام
می دانم
و شعرهایم بوی خاطرات مانده می دهد
این همه را از تو دارم
خالق سمپوزیم های عاشقانه
یاسمن
نمی فهمم
اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای نه شکوه ای، حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است
دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .
انتظار بی مفهوم است نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی .
فقط صدای چلک چلک باران
این منم که روی وسعت دل زمین می گریم
در ميانه ترديد ايستاده ام ، در برزخ هزار بار مردن...
دام همان است و بهانه همان ! و باز هوس چيدن سيب از بلندترين شاخه ها در من مي جوشد
درونم كهكشاني است ، از هزاران آرزوي نشكفته ، اما سالهاي نوري فاصله افتاده ميانمان
روح بي پناه عرياني شده ام ، زير باران ، با كوله باري از خاطرات ناخواسته ،نظاره گر گريز بي پايان فرصت ها در هرم فاصله ها
كجاست نور الهي تا چون كودكي دوباره غسلم دهد و پاكيزه ام كند ؟
گامي به سوي بهشت ، گامي به سوي دوزخ ! در انتظار نداي يك تصميم...
در برزخ هزار بار مردن

تاريخچه اختراع زن مدرن ايراني بي شباهت به تاريخچه اختراع اتومبيل نيست.با اين تفاوت كه اتومبيل كالسكه اي بود كه اول محتوايش عوض شده بود(يعني اسب ها را برداشته و به جاي آن موتور كذاشته بودند) و بعد كم كم شكلش متناسب اين محتوا شده بود و زن مدرن ايراني اول شكلش عوض شده بود و بعد ، كه به دنبال محتواي مناسب افتاده بود، كار بيخ پيدا كرده بود.(اختراع زن سنتي هم ،كه بعد ها به همين شيوه صورت گرفت،كارش بيخ كمتري پيدا نكرد).
اين طور بود كه هركس،به تناسب امكانات و ذائقه شخصي،از ذهنيت زن سنتي و مطالبات زن مدرن تركيبي ساخته بود كه دامنه تغييراتش ،گاه، از چادر بود تا ميني ژوپ.
مي خواست در همه تصميم ها شريك باشد، اما همه مسئوليت ها را از مردش مي خواست.مي خواست شخصيتش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش اما با جاذبه هاي زنانه اش به ميدان مي آمد.ميني ژوپ مي پوشيد تا پاهايش را به نمايش بگذارد اما، اگر كسي به او چيزي مي گفت، از بي چشم و رويي مردم شكايت مي كرد.طالب شركت پاياپاي مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردي را كه به اين اشتراك تن مي داد ضعيف و بي شخصيت قلمداد مي كرد.خواستار اظهار نظر در مباحث جدي بود اما براي داشتن يك نقطه نظر جدي كوششي نمي كرد.از زندگي زناشويي اش ناراضي بود، اما نه شهامت جدا شدن داشت و نه خيانت.به برابري جنسي و ارضاي متقابل اعتقاد داشت اما ، وقتي كار به جدايي مي كشيد، به جواني اش كه بي خود و بي جهت پاي ديگري حرام شده بود تاسف مي خورد.
...

![]()
امروز به تو فكر مي كردم و به موج سنگين سكوتي كه بين ما ديوار مي كشد ،
از زماني كه به ياد مي آورم ، هميشه ، يكي مان در حال رفتن است و ديگري در حال برگشتن !
گرچه كه راهمان يكي است...
هميشه وقتي خسته و دلتنگ بودي ، نشانه اي از روز هاي رفته و خاطرات مشتركمان را جلوي چشمت مي گذاشتم ، تا شايد بهانه اي براي بازگشتت شود...
مدت ها طول كشيد تا فهميدم در آن زمان ها تو از خود من ، از خودت و از تمام آن نشانه ها بود كه فرار مي كردي ، و وقتي عاقبت من هم خسته و دلگير مي شدم ، زماني كه تصميم مي گرفتم ديگر ناديده ات بگيرم ، تو خوب مي شدي و مثل يك از مرگ برگشته به هر نشانه اي چنگ مي زدي تا دوباره به زندگي برگردي...
اين است كه مي گويم ، ديدار ما تنها در وقفه هاي كوتاهي دست داده ، كه از كنار هم مي گذشته ايم ،
يكي در حال رفتن ، ديگري در حال بازگشتن
در راهی یکسان ، اما،
در دو سوي مخالف...
آدرنالين
آتروپين
شوك.
بيهوده تلاش مي كنيم
آدميان بي رويا را
با زندگي آشتي دهيم.
دريغا!
بي رويا و بي عشق
قلب آدمي را
تاب سفري دوباره نيست.
زماني نيا
نوك انگشتانم را بر شيشه آبي آسمان مي كشم و تكه ابرهاي سفيد را به بازي مي گيرم ،
به تو فكر مي كنم ، تويي كه روحت را از من پنهان مي كني و رها ، چون نسيمي در ميان نارنجستان ها مي گذري ،
به سرنوشت خود و روحي كه همواره از غم ها و شادي هاي زودگذر لب پر مي زند ،
و به لحن صريح روزگار در توصيف فاصله ها...
ياسمن
ديگر نمي توانستم شب ها راحت بخوابم ، آدم هايي ناشناس در خواب هايم مي آمدند و مي رفتند ، بي آنكه هرگز حرفي بزنند و ندايي دروني به من مي گفت اين حضور خاموش ، از اتفاقي نزديك خبر مي دهد…
چنان نزديك كه گويي كافي بود دست دراز كنم و از شاخه سرنوشت بچينمش ، اما باز ، همه چيز در سكوت بي خبري مي گذشت و من احساس مي كردم كه در دستان نيرومند تقدير فشرده مي شوم.
شب ها پرده را كنار مي زدم ، زير نور كم سوي مهتاب به تماشاي خيابان خلوت مي نشستم ، در افكاري از گذشته و آينده غرق مي شدم و نمي فهميدم عاقبت كجا مرز ميان رويا و واقعيت گم مي شد و به خواب مي رفتم.
گاهي مرده ها به خوابم مي آمدند ، آنچنان خندان و بي خيال كه انگار هيچ كدام نمي دانستند مدتهاست نابود شده اند…
و در بيداري تمام روز اين توهم با من بود كه شايد تمام زندگي من هم خواب بي قرار كسي است كه به زودي در صبحي نزديك بيدار مي شود ومانند تمامي خواب ها ، مرا نيز به فراموشي مي سپارد!
و شعري را به ياد مي آوردم كه روزي برايم خوانده بودي :
من هيچ!
فرض كن هرگز مرا در خواب هيچ ستاره اي نديده اي
يا آنكه من
در بي قراري دريا و غروب ستاره مرده ام
با دل بي قرار خويش چه مي كني؟
اگر بودي ، به تو مي گفتم كه امروز هم ، تنها نشان زندگي همين دل بي قرار است ...
كسي مي گويد " آری "
به تولد من
به زندگيم
به بودنم
ضعفم
ناتوانيم
مرگم
كسي مي گويد " آری "
به من
به تو
و از انتظار طولاني
شنيدن پاسخ من
شنيدن پاسخ تو
خسته نمي شود
مارگوت بيگل
دلم گرفته , دلي كه هميشه براي تو تنگ بود , چون فكر مي كرد تو انقدر بزرگي كه توش جا نمي شي...
حالام دلتنگم اما ديگه نه براي تو , براي خودم...
برگ آخر رو به اسم تو تموم كنم؟نه...نه كه هنوزم عاشقت باشم , نه!اما تا ابد يادم مي مونه يه روز چقدر دوست داشتم. و من بر عكس خيلي آدما حرمت دوستي يادم نمي ره تا بگم تو نامرد بودي يا روزهام ازم گرفتي...هميشه مي گم كه جزئي از روزهاي رفته ام هستي , وقتي بودي , شيرين بودي و حالام كه نيستي , نيستي!فقط همين.
راستي چند ساله كه اين دفتر بازه؟يه سال ، دو سال...،هفت سال تموم!
با افتخار مي گم "چه بزرگ شدم!"، البته اگه افتخاري هم داشته باشه !
چند ساله خودم توي آينه ورق مي زنم؟به خودم ميگم بعد اين همه سال ديگه بايد فهميده باشي، فصلي كه تموم شد، ديگه تموم شده ،هرچقدر برگردي و مرورش كني ، هر چند بار ديگه هم كه بخونيش ، ديگه مزه بار اول رو نمي ده، سحر داستان باطل شده ، حتي اگه هر بار خوندنش يه چيزي رو ياد تو بده!
اينجاست كه مي فهمم چه راحت مي شه از اين سال ها هم گذشت و هفت سال زندگي رو توي اين دفتر ، تو يه لحظه آتيش زد و خاكستر كرد...
پس امروز بيا و براي صدمين و آخرين بار به خودت بگو، ديگه نبايد زمان بي بازگشت ، فكر و از همه مهمتر احساست رو خرج كساني كني كه هرگز جزئي از زندگي تو نمي شن...و مثل صفحات اين دفتر ، دير يا زود ،ورق مي خورن و مي گذرن.
براي بار آخر بگو و دفتر رو ببند ، اين فصل رو تموم كن و به سادگي هاي خودت بخند...
براي بار آخر ، تا مبادا رد حسرتي پشت سرت جا بمونه...
تا ديگه هرگز "اگر و شايدي" روي روزهاي آينده ات خط نكشه...
بگو به اميد روزهاي جديد ، عشق هاي نو و افق هاي دورتر...
به اميد افق هاي دورتر
